پنجشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰

ای آفتاب خوبان، می‌جوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت

سه‌شنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۰

زندگی الگوريتميک

يه بار که از شرکت برمی‌گشتم، به اين فکر می‌کردم که چقدر زندگیمون شبيه اين سيستم‌های الکترونيکی شده. اگه از طراحی يه سيستم الکترونيکی يا فرق نمی‌کنه هر سيستمی خبردار باشی حرف من رو احتمالن بهتر می‌فهمی.

يه سری روتين تعريف شده که بايست در حالت عادی انجام بشن. اين مي‌تونه شامل تمامی کارهای روزمره‌مون که انجام می‌ديم بشه. يه سری روتين هم اختصاص داده شده به مسائلی که معمولن پيش میاد و بايد يه طوری رفع و رجوع بشه. اين مسائل که هميشگی نيست، اما کم و بيش تو زندگی‌مون رخ می‌ده رو از کجا تشخيص می‌دیم؟ قبلن واسه يکی، شايد بزرگترات اتفاق افتاده و واسش يه راه‌حلی پيدا کردن؟ واسه خودت اتفاق افتاده، بالاخره يه راه‌حلی واسش پيدا کردی؟ بهت ياد دادن که اين مشکله و راه‌حلش هم اينه؟ هرچقدر تو مسائل رو بشناسی و براش راه‌حل بدونی چند تا حالت رخ می‌ده:

- تو آدم دقيقی هستی و اونقدر ذهن منظمی داری که مشکل از پيش‌تعريف شده (!) رو بدرستی تشخيص می‌دی و با يه راه‌حل از پيش تعريف شده سعی می‌کنی حلش کنی.

- اونفدر ذهنت منظم نيست که حتی مشکلات از پيش تعريف شده رو تشخيص بدی تا اينکه بخوای راه‌حل مناسب از پيش‌تعريف شده رو براش به‌کار بگيری.

- يه حالت احمقانه، که واسه من و تو شايد احمقانه است اما وجود داره، که حتی مشکل از پيش تعريف شده و راه‌حل رو تو نمی‌شناسی و واسه حلش هيچ راهی نداری!

الان ذهنم شايد اونقد آماده نيست که کامل حالت‌ها رو بگم، اما حالت‌های ديگه‌ای هم می‌شه در نظر داشت.

نکته بهرحال چيز ديگه‌است. فرض کن، تو اونقدر آدم اهل مطالعه‌ای که با استفاده از تجربيات ديگران کلی حالت رو می‌شناسی، که هر کدوم در زمان خودشون راه‌حل‌هايی به‌درد بخور داشتن. يا تو آنقدر آدم اهل تجربه، آدم اجتماعی هستی که در خلال ارتباطاتت، تجربيات شخصيت کلی حالت رو می‌شناسی و واسش راه‌حل داری. اما اين‌ها همه محدود شده! می‌گی به چی؟ به دانش ما آدما، به توانايی‌هامون و ...

چقدر از حالت‌ها و مسائلی هست که پيش میاد و ما براش هيچ راه‌حلی نداريم! هيچ‌وقت چنين مسئله‌ای رو حل نکرديم! در چنين زمانی چطور باهاش برخود می‌کنيم:

- به راحتی اون رو به يه خطای از پيش تعريف شده ربط می‌دی و با راه حل ار پيش‌تعريف شده مربوط به اون مسئله می‌خوای خطا رو حل کنی. (نيازی به توضيح نداره که نتيجه چيه!)

- می‌فهمی که اين يه خطای جديده، اما تو راه‌حلی براش در نظر نگرفتی، مشکل متلاطمت می‌کنه، توانايی اين رو هم نداری که برای راه‌حلی تلاش کنی. با اينکه نياز به توضيح نداره، اما ذهنت تا مدت مديدی درگير مسئله هست و کل روزمرگیت رو هم تحت تأثير می‌ذاره، شايد هم يه درد بشه، هميشگی!

- اول تعادلت رو از دست می‌دی اما سعی می‌کنی تا تشخيص بدی که خطا از کجاست تا حلش کنی، اما باز اونطور که بايد و شايد منشأ خطا رو تشخيص نمی‌دی و راه‌حلت چيزی رو عوض نمی‌کنه.

- شايد هم اين مسئله جديد رو يه مسئله بدونی در ميان تمام مسائلی که آدم بايست در طی زندگيش حل کنه، با هر حالت و شرايط درونی، با هر وضعيت مؤثر خارجی، سعی می‌کنی ردش کنی!

تنها تو اين حالت آخره که فقط تو از يه ماشين، با روتين‌های تکراری که فقط پاسخگو به يه سری حالت معدود هستند خارج شی و مقام يه انسان رو پيدا کنی، ورای يه ماشين.

اما يه چيز ديگه، همه اين حرف‌ها واسه زندگی بهتر بگم دنيای منطقیه! آيا منطق به همه مسائل زندگی آدم جواب داده؟ تو خودت چی فکر می‌کنی؟

اينجاست که من به اين زندگی می‌گم زندگی الگوريتميک! زندگی بر اساس يه سری الگوريتم منطقی که برای زندگی ورای اون هيچ پاسخی نداره! هيچ راه‌حلی نداره! اگه باز فکر می‌کنی که همه چی رو می‌تونی اين‌طور جواب بدی، خوب بگو منم بدونم، شاد من دارم اشتباه می‌گم.

به يکی دو تا نوشته ديگه هم دارم فکر می‌کنم، ثبات! و گذر از کوير مرکزی سعی می‌کنم که زودتر بنويسمشون.

گر همچو من افتاده اين دام شوی

ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم

با ما منشين! وگر نه بدنام شوی!

محمد – شب يلدا 89

یکشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۰

بالاخره آسمون تهران، تاب اون همه کثافت رو نياورد و شروع کرد به باريدن!

جمعه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۰

Nothing else matters

هميشه يه پای قضيه ميلنگه! اين يه اصله!

وضعيت اين قضيه واضح بود، اما پذيرشش واسه تو سخت!


سه‌شنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۰

امروز 16 آذر بود؟ می‌دونی که؟ البته اگه نپرسی 16 آذر چه روزيه؟!!!

درام اول) حالا خبر داری که امروز در دانشگاه تهران و شريف دسته‌ سينه‌زنی راه افتاده! (اينجا به تقويم نگاه می‌کنم مبادا حرفی که می‌خوام بزنم اشتباه باشه!) اول محرم امسال مصادف بود با 16 آذر، چه تقارن ميمونی. عزاداری امام حسين سرمشق آزادگان جهان و صد البته الگويی مناسب برای دانشجويان آزادی خواهی که در اين مراسم عزاداری شرکت کردند!

...

درام دوم) کارم صبح رو SEM که تمام شد و رفتم بوفه ناهار بخورم، پويان زنگ زد. گفت دانشگاهی؟ گفت چه خبر از اونج؟ خبری نيست؟ گفتم که از صبح آزمايشگام و اصلا پايين نرفتم و اصلا خبر ندارم. گفت که اينجا (شريف) فقط ما پنج نفر بوديم و يار دبستانی خونديم، اومدن ازمون فيلم گرفتن! گفتم اگه تعداد کمه خودتو تو دردسر ننداز! گفت بگذريم، گفت HSPICE بلدی ...

درام اول بعد درام دوم برا من روی داد! اما سنگینيش واسم از دومی بيشتر بود، واسه همين اول گفتمش! (بطور محافظه کارانه يه سری حرفا رو به تو هم نمی‌تونم بزنم)

بعد مکالمه با پويان يکم به اوضای خودم نگاه کردم، شرايطی که توش به سر می‌بريم، روزمرگی، فراموشی اهداف (اهدافی که اسش رو می‌ذاريم روشنفکری!). حالا بعد اين درام اول چيزی که تو ذهنم می‌گذره يه حالت سرخوردگيه و بياد درام دوم می‌افتم!

از دانشگاه که به سمت خونه می‌اومدم به نوشتن يه متنی فکر می‌کردم که بعد درام اول مسير ذهنم به اين شکوايه، از خودم، نه هيچ کس ديگه، کشيده شد. نوشته‌ای که بهش فکر می‌کردم خيلی جدا از اين شکوايه نيست. يه نوشته درباره زندگی الگوريتميک! يکم تو هم بهش فکر کن، به زودی پخته شد می‌نويسمش.

بيا فرياد بکشيم: مرگ بر ديکتاتور! بيا بخونيم: يار دبستانی من! بيا همديگرو تنها نذاريم!

ياد آهنگ Hey You گروه Pink Floyd افتادم. خيلی اين آهنگ رو دوست دارم. هميشه، هر وقت گوش می‌دم تازه است، با دلم همسازه، حرف دلم رو می‌زنه!

محمد- 16 آذر 89

دوشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۰

قاصدک‌ها

باد
کژمژ
می وزد اينجا
و مجموعی گل قاصد
می رسند از هر طرف
چندان
کز انبوهی
می‌دهند آزار چشم و سد ديدارند.

من يقين دارم خبرهاشان دروغين است
قاصدک‌ها بس که بسيارند.

از شفيعی کدکنی

شنبه ۴ دسامبر ۲۰۱۰

غار سم

منطقه: همسايگی روستای نام نيک (بخش ميامی شاهرود- استان سمنان)

همراهان: محسن وطن‌پرست (سرپرست)، بهنام برنا، آرش زارع، مرضيه کرمی و نسيم عشقی

بالاخره برنامه پيمايش غار سم با هماهنگی های آرش روز دوشنبه 23 آبان قطعی شد. اولش قرار بود يوسف سورنيا باهامون واسه راهنمايی بياد، اما چون هفته قبلش با بچه‌های گروه آرش رفته بودن غار پراو خسته بود و تو برناممون حاضر نشد. همون روز به دنبال بليط اتوبوس رفتيم اما چون آخر هفته 3 روز تعطيلی بود، بليط گيرمون نيومد. آخرش با 4 تا از بچه‌ها که واسه ديواره نوردی می‌رفتن ديواره قلعه ماران يه مينی‌بوس دربست کرديم که سه‌شنبه آخر شب راه بيفتيم.

اولش قرار بود 8 نفر باشيم که در نهايت 6 نفر شديم، محسن، آرش، بهنام، مرضيه، نسيم و من، از اون طرف هم علی کريمی، علی عليزاده و حسين تولا کسانی بودن که می‌رفتن قلعه ماران.

اگه اشتباه نکرده باشم ساعت 11:30 از جلو دانشکده فنی (اميرآباد) حرکت کرديم. یه زمانی بين ساعت 7 تا 8 (دقيق يادم نيست) بود که به گرگان رسيديم. طبق قرار بايست می‌رفتيم باشگاه کوهنوردی آفاق گرگان که کروکی غار و طناب‌ها رو برداريم. تا هماهنگی لازم صورت بگيره ساعت 9:30 اين حدودها بود که از گرگان اومديم بيرون. توی مسير صبحانه خورديم.

به راميان که رسيديم، بچه هايی که می‌خواستن برن ديواره از ما جدا شدن. ما به مسير خودمون ادامه داديم تا به گاليکش رسيديم. داخل گاليکش مسيری به طرف جنگل گاليکش و حسين‌آباد (حدود 30 کيلومتر از گاليکش فاصله داره) جدا می‌شد. از اونجا هم تا نام‌نيک انتهای مسيری که با ماشين قرار بود بريم حدود 40 کیلومتر فاصله داشت. تو مسير کروکی غار رو بررسی کرديم. محسن ما رو به دو تيم 3 نفره تقسيم کرد: محسن، آرش و مرضيه (تيم اول) و بهنام، نسيم و من (تيم دوم). قرار شد که تا چاه 15 از 24 تا چاه غار رو تيم اول و 16 تا 24 رو ما ثابت‌گذاری کنيم. جمع کردن طناب‌ها هم برعکس صورت بگيره.

به نام‌نيک که رسيديم آرش با حسين (فاميلیش رويادم نيست) که تراکتور داشت و قرار بود ما رو تا دهانه غار ببره تماس گرفت. بارها رو خالی کرديم و داخل تريلر تراکتور گذاشتيم. ساعت حدود 4 عصر بود که از نام‌نيک با تراکتور راه افتاديم به طرف غار.

مسير زیبايی رو طی کرديم و به خاطر تراکتورسواری پر هيجان، تا به 100 متری دهانه غار رسيديم. از اونجا تا غار رو تراکتور نمی‌رفت. پياده شديم و بارها رو پياده کرديم. بارهامون زياد بود و همه 2 بار رفتيم تا همه بارها رو به کمپ برسونيم.

غروب شده بود، ساعت 6 بود. آرش و محسن طناب‌ها رو مرتب کردن. لباس پوشيديم و شام خورديم.

ساعت 8 تيم اول وارد غار شد. قرار شد که تيم دوم بارهای اضافه رو داخل غار جاسازی کنه و يک ساعت با فاصله نسبت به تيم اول راه بيفته. ما هم آماده شديم، بارها رو تا دهنه برديم. من رفتم تا داخل غار يک جای مناسب برا کوله‌ها پيدا کنم. يه دهليز فرعی حدود 30 متری اول غار بود که کوله‌ها و وسايل رو اونجا جاساز کرديم.

ساعت حدود 9 بود که ما شروع کرديم.

150 متر اول غار تا چاه اول راهرو تنگی بود. من زياد غار نرفتم اما، هيچ غاری با چنين دهليزهای تنگ و طولانی مثل اينجا تجربه نکرده بودم. از طرف ديگه، هر کدوم ما 3 حلقه طناب داشتيم که يکیشون رو بيرون کوله می‌کشيديم، به هارنس‌هامون هم کلی تسمه وصل بود، همه اينا باعث می‌شد که گذر از اين دهليزها کار ساده‌ای نباشه.

چاه اول حدود 8 متر بود. کارگاه اين چاه 2 تا رول است.

تا چاه دوم فاصله زيادی نبود، چاه بعد هم کارگاه خوبی داشت (دو تا رول) به علاوه يک رول حدود 2 متر قبل کارگاه برای ایمنی. اين چاه 8 متره.

بهنام کوله غارش تو برنامه‌های قبلی پاره شده بود واسه همين با کوله حمله‌اش اومد داخل غار. تک تک قسمت‌های کوله جواب کرده بود و پاره شد. بالاخره همينکه من فرود اومدم و رفتم ببينم که ادامه مسير از کدوم طرفه صدای وحشتناکی از پشتم اومد. اولش هل شدم. گفتم نکنه واسه بهنام اتفاقی افتاده باشه. برگشتم ديدم که کوله بهنام علاقه بيشتری واسه فرود داشته و قبل بهنام فرود اومده.

پايين چاه 2 تالاری بود که منتهی می‌شد به دهليز تنگ ديگه‌ای که ادامه مسير به چاه 3 از اونجا می‌گذشت. اينجا ما به بچه‌های تيم اول رسيديم. به خاطر اتفاقی که برای کوله بهنام افتاد و بار زيادمون برنامه عوض شد. قرار شد که به جای آخر غار تا چاه 15 بريم و برگرديم. بارهای اضافی رو گذاشتيم که تو برگشت برداريم. بارها و طناب‌ها رو تقسيم کرديم.

کارگاه چاه 3 دو تا رول با فاصله حدود 1 متر بود. يکی از چاه‌های بلند غار بود به طول 30 متر. اولش برای فرود از يک گذرگاه خیلی تنگ می‌بايست رد شد که شروع فرود رو سخت می‌کرد. به نظرم با اروئيکای پراو قابل مقايسه بود (زيبا بود).

از اين به بعد فاصله چاه‌ها کم بود. چاه 4 خيلی کوتاه بود (5 متر) که می‌شد به‌جای فرود دست به سنگ فرود اومد. چاه 5، 10 متر می‌شد. چاه 6، 7 و 8 سه چاه کوتاه بود. اين‌ها رو هم می‌شد به‌جای فرود با طناب دست به سنگ شد.

چاه 9 رو دست به سنگ اومديم پايين (در واقع چاه نبود، چند تا دهليز تنگ که بايد ازش می‌گذشتيم تا به چاه 10 برسيم).

چاه دهم حدود 10 متر فرود معلق داشت. فرود که می‌آيی سمت چپ يه تالار کوچکه که آستالاکميت‌ها يه آبشار زيبا رو به وجود آوردن.

با فاصله 1 يا 2 متر از محل فرود چاه 11 رو می‌بينی، دو تا رول دو طرف دهنه چاه قرار دارن. اين چاه فرودش به اين صورت بود که حدود 3 متر فرود تو يه دالان تنگه و روی يک رول با سيستم SRT فرود بعد حدود 8 متر رو داری. به کف اين چاه برسی با فاصله 3 متر جلوتر دهانه چاه 12 قرار داره. چاه 12 فرود 10 متری معلق رو داره.

با گذر از يه سری چاهک به يه تراورس می‌رسی که از دو طرف يک کانال تنگ رد می‌شه، دو طرف اين کانال، که به نظر اين کانال فضای خالی بالای تالار چاه 14 است، رول تعبيه شده که با حمايت اين تراورس رو رد کنی.

فرود چاه 14 بلندترين فرود و آخرين فرود ما بود. سر چاه دو تا رول وجود داره که کارگاه فرود اين چاهه. بعد يه فرود 30 تا 40 متری، يک رول برای سيستم SRT برای فرود 4 متری داره تا به رول بعدی برسه. اينجا که آرش اول می‌رفت يه طناب ديگه رو هم برد تا تا کف چاه 14، فرود 8 متری ديگه رو بريزه. اين تالار هم در نوع خوش خيلی زيبا بود.

هر کی ديگه به اينجا می‌رسيد چرتش می‌گرفت. نفر آخر که اومد ساعت 5:30 بامداد می‌شد، غذاها رو گذاشتيم وسط و خورديم. ساعت 6 که شد اولين نفر که مرضيه بود شروع کرد به یومار زدن. بعد رسيدن به بالای چاه 14، آرش و بعد محسن رفتن. بعد نوبت تيم ما شد. ما بايست طنابها رو تو برگشت جمع می‌کرديم.

نسيم اول رفت، خیلی سريع رفت. بعدش من شروع کردم. بهنام بعد من اومد تا طناب‌های چاه 14 رو جمع کنه.

بهنام که رسيد به کارگاه نسيم به کمکش رفت. من جلوتر رفتم. قرار شد طناب 11 و 12 رو من جمع کنم. برگشتش خوب بود. با اينکه یومار زدن داشتيم، اما يومار زدناش اذيت نمی‌کرد. چاه‌های کوچک رو هم سعی می‌کرديم دست به سنگ بيايم بالا (وقتی انرژی واسه 24 چاه داشته باشی و 14 تاش رو بری، يه جاهايی هم ازين کارا می‌کنی). از همه باحال‌تر زمانی بود که، من چاه 3 رو اومدم بالا و نسيم بعد من اومد. خیلی سريع رسيد، گفتم چطوری اومدی؟ گفت دست به سنگ! اين چاه حدود 35 متر بود.

بهنام پايين بود تا اول کوله‌ها رو بفرسته بالا و بعد خودش بياد. اولين کوله‌ای رو که اومديم بکشيم يک جايی لاخ شد و نتونستيم بکشيم. راه حل اين شد که کوله رو بديم پايين، بهنام طناب 50 متری رو بياره بالا. دو تا طناب داشته باشيم. يکی فرود بره و همراه کوله‌ها صعود کنه. اين کار رو نسيم قبول کرد. من و بهنام هم از بالا کوله‌ها رو می‌کشيديم.

تو برگشت هم مثل اومدن ذهنمون درگيره اون دالان تنگ 150 متر اول غار بود، با توجه به کشيدن طناب‌ها. نکته مثبت اين بود که چون ديگه صعود و فرود نداشتيم هارنس‌هامون رو در آورديم که ديگه به همه‌جا گير نکنه.

رسيديم بالا، بچه‌ها کوله‌ها رو برده بودن بيرون. رفتيم و بهشون ملحق شديم. آتش مناسبی تو کمپ برقرار بود که کلی بهمون حال داد. بالاخره گروه اول ساعت 3 و گروه ما ساعت 7 بيرون بوديم.

صبح ساعت 7:30 تراکتور اومد دنبالمون و به نام نيک برگشتيم.

ظهر می‌شد که از نام‌نيک با دو تا پرايد به سمت شاهرود راه افتاديم. شاهرود ماشيم برای تهران نداشت، يعنی همه جاهاش به فروش رفته بود. با هماهنگی‌هايی که با سمنان کرديم، بليط تهران رو از اونجا گرفتيم. با دو تا ماشين به طرف سمنان راه افتاديم که با اتوبوس 5:30 سمنان راهی تهران شيم.

ساعت 8:30 جمعه بود که ترمينال جنوب پياده شديم.

چند تا نکته که به ذهنم می‌رسه رو اينجا بگم:

ما يه سری از طناب‌های ثابت گذاری رو از باشگاه آفاق گرگان گرفتيم. که جا داره ازشون تشکر کنيم بابت طناب‌ها و کروکی.

مسير دسترسی به نام‌نيک از شاهرود راحتتر و کوتاهتره نسبت به مسير گاليکش برای کسانی که از تهران قصد دسترسی به غار رو دارن.

همه کسانی که قصد شرکت در چنين برنامه‌ای رو دارن بايست با سيستم فرود SRT و صعود با CROLL آشنا باشند.

برای حمل بارها و طناب‌ها کوله غار ضروريه.

از محسن بابت سرپرستی خوبش، آرش بابت هماهنگ کردن‌ها و زحماتی که واسه اجرای برنامه کشيد و بهنام و مرضيه و نسيم که با حضورشون برنامه به خوبی هميشگی برگزار شد، بايست تشکر کنم.

حضور من، بهنام و نسيم تو يه تيم هر سه مون رو ياد صعود 52 لهستانی‌های علم می‌انداخت که در نوع خودش صعود جالبی بود!

ديگه نکته خاصی به ذهنم نمی‌رسه مگه اينکه بچه‌های حاضر اينجا رو بخونن و به تکميل و تصحيح اين گزارش کمک کنن.

عکسهای برنامه هم هنوز دستم نيومده، دستم رسيد چندتاش رو بارگذاری (همون upload خودمون) می‌کنم.

مخلصيم

محمد